تبلیغات اینترنتیclose
پیچک (سید محمد حسین بهجت تبریزی)( استاد شهریار)
پیچک (سید محمد حسین بهجت تبریزی)( استاد شهریار)
شعر و ادب پارسی

استاد شهریار



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

دختر ترسا

 

اگر آن دختر ترسا بیاراید کلیسا را

چراغان می کُند قندیل راهب دیر ترسا را

 
به دار آویخته چندین مسیح دل در آن گیسو

سر زلفش از آن سازد برُخ شکل چلیپا را

 
بدان لب مُرده دانی زنده کردن ناسپاسی بین

که زلفت پشت گوش اندازد آیین مسیحا را

 
به مریم مانی از سیمای روحانی ، معاذاله

که گیسو پشت سر خواهد فکندن دین عیسا را

 
زما افسانه سازان قاف و عنقا ساختند اما

نه هرگز قاف را ماند حدیث من نه عنقا را

 
مگر کز قاف و عنقا قِصّه ی واهی بود منظور

که تنها قِصّه را مانیم و اسم بی مسّما را

 
متاب از روزن ای ماهِ دل افروزم ، چه اصراری

که شمع کُشته ام بینی و زندان غم افزا را

 
به تبریز است این زندان که در تهران نخواهی یافت

غُراب صُبح تودیع و غروب شام یلدا را

 
بهارش دیده بودم من کنونم عرضه می دارد

خزان ارمنستان ، برگریز بارناوا را

 
بفرّ دولت داد است کز گردون امان دادند

ستون تخت جمشید و رواق طاق کسریٰ را

 
حقیقت بی تجلّی نیست لیکن مادر ایّام

نمیزاید دگر موسی کلیمی ، طور سینا را

 
بسوز شعر من دمسازی ساز صبا خالی

نوای باربد گو یاد کن چنگ نکیسا را

 
فلک بین شهریارا کز میان این همه کوکب

نیاویزد به گردن جُز گلوبند ثریّا را 

 

  (سید محمد حسین بهجت تبریزی)

( استاد شهریار)

http://shahriarestan.blogfa.com/8703.aspx?p=2

برچسب ها : ,

موضوع : گزیده غزلیات شهریار 14, | بازديد : 2132

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

ریحانه یا کبوتر حرم

 

در شوق نگنجد دل دیوانه ی ما را

گنجی که پدید آمده ویرانه ی ما را

 
با سلسله ی موی تو تا صبحدم امشب

خوابی است پریشان ، دلِ دیوانه ی ما را
 

امشب به شبستان ولیعهد نسوزد

این لاله که افروخته کاشانه ی ما را
 

در کاخ گلستان شهش غرفه ی ناز است

این شمع که بنواخته پروانه ی ما را

 
مردم همه بی خیر و من گمشده گمنام

یا رب که نشان داده در خانه ی ما را

 
این مرغ بهشتی که به دام آمده ، یا رب

ترسم که دهن وا نکند دانه ی ما را

 
بر سینه فشارم سر خجلت که ندارم

جانی که سزد هدیه ی جانانه ی ما را
 

ای خادمه ی باغ ، به مستی که بنه پای

پُر کن به در میکده پیمانه  ی ما را

 
مشکل که پری با من دیوانه شود رام

افزون بدم ای سوز دل افسانه ی ما را

 
نسبت نتوان کرد به شمع و گُل و ریحان

رخساره ی مهتابی ریحانه ی ما را

 
خاموشی ما مایه ی سردی است کجایی

ساقی که دمی گرم کنی چانه ی ما را

 
ما بلبل عشقیم و دل شب که شد آفاق

مشتاق بود ناله ی مستانه ی ما را

 

(سید محمد حسین بهجت تبریزی)

( استاد شهریار)

http://shahriarestan.blogfa.com/8703.aspx?p=2

برچسب ها : ,

موضوع : گزیده غزلیات شهریار 14, | بازديد : 1325

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

به گلشن آزادی

 

ای دل عجب که یار تو یاد آورد تو را

وین نامه ی غمین دل شاد آورد تو را
 

پر کن مشام مهر و محبت که این شمیم

بوی شکوفه نیست که باد آورد تو را

 
باور نداشتی که فلک بازوان شوق

بر گردن مرام و مُراد آورد تو را
 

علم لدن بخوان که نویسی خطی به یار

هر دفتری نه خط و سواد آورد تو را
 

تا خود نوشته باز نشویی به اشگ شوق

گو تا سواد دیده مداد آورد تو را

 
گُلشن به عمد ساز خراسان زند که عشق

سوز ترانه های عماد آورد تو را

 
گنجی که از کف تو برون برده بود بخت

کی بودت این امید که باد آورد تو را

 
رفتی و گفتم ای شه بیدادگر برو

تا روزگار بر سر داد آورد تو را

 
ای گُل بهار گر دهدت تاج اردشیر

برف است کو قبای قباد آورد تو را

 
ای دل به عشق های جوانی هوس مکن

ترسم دوباره فسق و فساد آورد تو را

 
کالای سادگی که به دکان بخت تست

از این زیان و سود ، زیاد آورد تو را

 
گلشن تو را به سیر و سفر خوانده شهریار

زودی بگو به اشگ که زاد آورد تو را

 

 

 (سید محمد حسین بهجت تبریزی)

( استاد شهریار)

http://shahriarestan.blogfa.com/8703.aspx?p=2

برچسب ها : ,

موضوع : گزیده غزلیات شهریار 14, | بازديد : 1275

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

عُمر دوباره

 

خدا که وعده یعمر دوباره داد مرا

طبیب وار ، از اوّل شماره داد مرا

 
اشاره ام به نجات از بلیّه کرد ولی

شکنجه ها که پس از آن اشاره داد مرا

 
دُچار فتنه ی دجّال کرد و بیچاره

ولی به چاره گری راه چاره داد مرا

 
اسیر دشمن چون سنگ خاره ساخت ولی

به صبر هم دل چون سنگ خاره داد مرا

 
صدای ناله ی من در همه جهان پیچید

فلک شکنجه به کوس و نقاره داد مرا

 
غریق ساخت به دریای بی کناره ولی

سپس فراغت بال کناره داد مرا

 
اجاره ی قفس خاکیم به سر نرسید

و یا خود این قفس از نو اجاره داد مرا
 

مگر به رفتن من استخاره راه نداد

که عجز و لابه ی ره استخاره داد مرا

 
به ناله ای که در اعماق چاه ویلم بود

خدا سزای اذان مناره داد مرا

 
گرفت گوشه ی دارالانابه را از من

سرا و سر در شمس العماره داد مرا

 
قبا ندوخته بودم قواره ، می گفتم

خدا چه زندگی بی قواره داد مرا
 

دگر زمین و زمانم شب سیاهی بود

که آسمان مه و مهر و ستاره داد مرا

 
بر آتشی که زمستان عُمر می افروخت

دوباره چایی چین بهاره داد مرا

 
مدیر کلّ امان و ضمان اهل زمین

مدیر دفتری این اداره داد مرا

 
پیاده بودم و صحرا که شهریارا ، بخت

سریر مرکب و سیر سواره داد مرا

 

 

(سید محمد حسین بهجت تبریزی)

( استاد شهریار) 

http://shahriarestan.blogfa.com/8703.aspx?p=2

برچسب ها : ,

موضوع : گزیده غزلیات شهریار 14, | بازديد : 1247

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

قَمَر

 

خواجه مدهوشم کُند ، سعدی به هوش آرد مرا

عقل گو نیشم زند تا عشق نوش آرد مرا
 

آه من تا شُعله سر داد اشگ من سر می رود

دیگ صبرم کآتش هجران بجوش آرد مرا
 

با تسلّی های عقل و با تجلّی های عشق

گه خموشم سازد و گه در خُروش آرد مرا
 

گه سرافرازد به چرخم تا دهم داد سخن

گه سراندازد به جِیبم تا خموش آرد مرا
 

گه سر دیوانه ام یاد جوانی می کُند

تا دلْ این پیرانه سر در جنب و جوش آرد مرا
 

گو به حُرمت هم رود نامی ز اسکندر چه باک

کو بیاد بارگاه داریوش آرد مرا
 

با صبا و بال موسیقی به پروازم هنوز

و آن سرود از آسمان گویی سروش آرد مرا

 
در سکوت نیم شب مرغ حقم هو حق زند

تا صفای عالم پشمینه پوش آرد مرا

 
گاه با ساز غزل حافظ به شیرازم برد

گاه با افسانه اش نیما ، به یوش آرد مرا

 
از ونک بوی شراب اَرمَنم خیزد که باز

یاد آن مستان و بانگ نوشْ نوش آرد مرا

 
این مَعلّق های شوق و این کبوترهای دل

ترسم آخر در خم چنگالِ قوش آرد مرا

 
کاروان عمرم از عهد قمر گو می کشید

شهریارا ، تا به دوران گوگوش آرد مرا

 

 (سید محمد حسین بهجت تبریزی)

( استاد شهریار) 

http://shahriarestan.blogfa.com/8703.aspx?p=2

برچسب ها : ,

موضوع : گزیده غزلیات شهریار 14, | بازديد : 1295

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

شیراز

 

گو نخوانند دگر باره به شیراز مرا

کاین در بسته خدا باز کُند باز مرا
 

تا به بال هنرم همّت پروازی نیست

گو مده جشن هُنر رخصت پرواز مرا
 

قُرعه ی آن سفرم نیز مگو کز طالع

تخته ای بوده و طاسی غلط انداز مرا

 
بال شوقم بگشاید که به گوش از شیراز

می رسد نغمه ی مرغان هم آواز مرا

 
روشن است اینکه دلم تنگ برای سایه است

نه مگر عشق و جوانی دهد آواز مرا
 

هر کجا صدرنشین سعدی و حافظ بودند

می رسد تکیه گهی مُعظم و ممتاز مرا
 

سوز و سازم به هم آمیز که تا مطرب طبع

گوشمالی خورد و کوک کند ساز مرا

 
ارغنون فلکم ، ناخن طنزم چه زنی

زخمه ی ناز زند زهره ی طنّاز مرا

 
سرو ناز ارمت با که فرود آرد سر

گر نه بیند بسر صفّه ، سرافراز مرا

 
خواجه ام تا در دروازه کند استقبال

تا فروتر ننهی پایه ی اعزاز مرا
 

ساز گردونم و افتاده در آغوش زمین

چنگ در تار محبت زن و بنواز مرا
 

نه به تبریز نوازندم و بس کز سر شوق

می ستایند به ترکیه و قفقاز مرا
 

جشن و حرمان هنرمند ، عزای هنر است

چند گو نوحه کند چنگ غزلساز مرا

 
تا سرانجام چه راهی زندم ساز هنر

که غم انگیز زد از کوک سرآغاز مرا

 
تیرباران توام بال و پر پرواز است

ترکش از ناوک دلدوز بپرداز مرا

 
مکتب عاشقی و مشق ریاضت طی کن

تا به رمز خط او کشف کنی راز مرا

 
نازنین مهد عروسان هنر ای شیراز

می کشم ناز تو گر خود نکُشد ناز مرا

 
شهریارا قلم انداز تو رشگ خط میر

بازگو جشن هُنر از قلم انداز مرا

 

 (سید محمد حسین بهجت تبریزی)

( استاد شهریار) 

http://shahriarestan.blogfa.com/8703.aspx?p=2

برچسب ها : ,

موضوع : گزیده غزلیات شهریار 14, | بازديد : 1240

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

ناله ی روح

 

وای چه خسته می کند تنگی این قفس مرا

پیر شدم نکرد از این رنج و شکنجه بس مرا

 
پای به دام جسم و دل همره کاروان جان

آه چه حسرت آورد زمزمه ی جرس مرا

 
گرگ درنده ای به من تاخت به نام زندگی

پنجه که در جگر زند نام نهد نفس مرا
 

طوطی هند عالم قدسم و طبع قند جو

وه که به گند خاکیان ساخته چون مگس مرا

 
من که به شاخ سرو و گل پا ننهادمی ، کنون

دست نصیب بین که پر دوخت به خار و خس مرا

 
آب و هوای خاکیان نیست به عشق سازگار

آتش آه گو بسوز آنچه به دل هوس مرا

 
جز غم بی کسی در این سفله سرای ناکسی

من نشناختم کسی گو مشناس کس مرا

 
ناله ی شهریار از این چاه به در نمی شود

ورنه کمند مو هلد ماه به دسترس مرا

 

 

(سید محمد حسین بهجت تبریزی)

( استاد شهریار)

http://shahriarestan.blogfa.com/8703.aspx?p=2

برچسب ها : ,

موضوع : گزیده غزلیات شهریار 14, | بازديد : 1810

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

شادباش عید

 

شراب ژاله به جام است باغ و بستان را

به باغ لاله صلا می دهند مستان را

 
به صد زبان گُل صدبرگ و ده زبان سوسن

دگر چه جای خموشی هزاردستان را

 
به کوه ، برف مگر آب شُد که غُرّش سیل

صلای بدرقه سر می دهد زمستان مرا

 
به هول جنگ جهانی ، چه باد و رگباری

که یادت آورد آوارگان لهستان را

 
شب سیاه زمستان بدین سحر سفری است

تو هم به بدرقه بدرود کن شبستان را
 

دهان غنچه ی گل وا شود که ابر بهار

به دایگی شد و پر شیر ساخت پستان را

 
کلاغ و چلچله گویی به طفل بازیگوش

دهند مژده ی تعطیلی دبستان را

 
نسیم بر سر صدبرگ گوئیا سعدی است

که صفحه بندد و شیرازه ی گلستان را

 
اگرچه پیل ، پلنگ افکنی چو روئین تن

چه جای پنجه زدن شیر زابلستان را

 
به شیره دست به سر کُن مگس که بی طوطی است

اگر شُکوه شکسته است شکّرستان را

 
نگاه شاهد غضبان حفاظِ عفّت است

که چشم شیر قُرُق می کند نیستان را
 

به کُفر زُلف تو آن شانه چون یکی شمشیر

که صف شکافته آشوبِ کافرستان را

 
به شادباش شب عید ، شهریار این می

به جام کرد و صلا داد می پرستان را

 

 (سید محمد حسین بهجت تبریزی)

( استاد شهریار)

http://shahriarestan.blogfa.com/8703.aspx?p=2

برچسب ها : ,

موضوع : گزیده غزلیات شهریار 14, | بازديد : 1157

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

بلکه بیاریم بار را

 

ای دل فراق سخت گران کرده بار را

بشکسته پُشت طاقت جان فکار را
 

جانان سری به دلشدگانش نمی زند

جان بر لب است عاشق چشم انتظار را
 

برخیز بیش از این نتوان بار غم کشید

ما می رویم بلکه بیاریم یار را

 
گلزار طبع را اگر آبی بجوی بود

دامن کنیم پر گل و نسرین نثار را

 
ای دل نوشتم به خدا اختیار نیست

دستی به پیش گریه ی بی اختیار را

 
بر دل اگر هنوز غباری است از منش

اشگی ببارمش که بشوید غبار را

 
دارد دلم هوای سر زلف یار و بس

زخم آرزو کند همه مرهم گذار را

 
ای دل قرار وصل نداده مده ز دست

دامان آن قرار دل بی قرار را

 
ای باد اگر بطُرّه ی آن مه لقا رسی

تاری بیار مونس شب های تار را

 
خطّی نمی نویسی و یادی نمی کنی

شمعی فرست عاشق شب زنده دار را
 

پروانگان هوای طوافی نمی کنند

اشگ است و آه شمع سیه روزگار را

 
در باغ ما که نوبت باد خزان نبود

چون شد بهم زدند بساط بهار را

 
ما شهریار کشور عشقیم هوشدار

نتوان شکست کوکبه ی شهریار را  

 

 

 (سید محمد حسین بهجت تبریزی)

( استاد شهریار)

http://shahriarestan.blogfa.com/8703.aspx?p=2

برچسب ها : ,

موضوع : گزیده غزلیات شهریار 1+12, | بازديد : 1261

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

ماه مهمان نواز

 

در پناه سایه رفتم سرو ناز خویش را

میهمان بودم مه مهمان نواز خویش را
 

بخت با من سازگار و ماه با من مهربان

شکرها کردم خدای کارساز خویش را

 
سرو ناز قامتش از سر نهاده سرکشی

تُرک چشمش گفته تَرک تُرکتاز خویش را

 
یار چندان باده ام پیمود تا چون شاخ بید

از نسیم لطف دیدم اهتزاز خویش را

 
کس به جامی نیست ما افتادگان را دستگیر

ای بنازم ساقی مسکین نواز خویش را

 
عاشقی و مستی و یاران ظریف و نکته سنج

چون توانی داشتن پوشیده راز خویش را
 

شاهد خواب آمد و چشم حریفان بست و شمع

داد بر من نوبت سوز و گداز خویش را
 

هر یک از یاران ز مستی بر کناری خفت و من

برکنار از خواب دیدم چشم باز خویش را
 

جا به تقریبی گرفتم در بر دلبر ولی

داشتم در کف عنان حرص و آز خویش را
 

با سر زلفی که کوتاه است از او دست امید

آشنا دیدم بسی دست دراز خویش را
 

او به خواب ناز و من با طره ی دلبند او

تا سحرگه داشتم راز و نیاز خویش را

 
از مه رخسار او نشناختم باز آفتاب

تا سحرگاهان قضا کردم نماز خویش را
 

شهریارا میهمان ماه خود بودن خوشست

ورنه از جان قانعم نان و پیاز خویش را

 

 

 (سید محمد حسین بهجت تبریزی)

( استاد شهریار)

http://shahriarestan.blogfa.com/8703.aspx?p=2

برچسب ها : ,

موضوع : گزیده غزلیات شهریار 1+12, | بازديد : 1429

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

صبح پیاله

 

خضرم از آب بقا شُست و صفا داد مرا

از فنا لُخت شدم رخت بقا داد مرا

 

آب بود آتش و اول من پنداری سوخت

پس به خاکم زد و بر باد فنا داد مرا

 

تا شوم آینه گردان جمال جاوید

زنگم از آینه بزدود و جلا داد مرا

 

چشم چون روزنه ی عیب و خطابینم بست

دل چون آینه ی غیب نما داد مرا

 

تب عشق آمد و کُشت آتش جانسوز حسد

ناز قانون محبّت که شفا داد مرا

 

به جفای فلک از راه نرفتم بیرون

تا خدا مسلک ارباب وفا داد مرا

 

یاد آن صبح دل افروز که از جام صبوح

آفتابی به کف آن ماه صلا داد مرا

 

در پیاله به من آن چشم رضایی که گشود

خط ساغر خبر از سرّ قضا داد مرا

 

شب معراج من آن بود که در طوف حریم

طوق مرغ حرم و فرّ هما داد مرا

 

نای ناقوسی من بین و نوای قدسی

وه که بی برگی عشقت چه نوا داد مرا

 

غیرت بنده چه با بخت خداداد کند

عبرت ای بنده که این بخت خداد داد مرا

 

شهریارا ندهم دامن همت از دست

شکر آن دولت پاینده که پا داد مرا

 

 (سید محمد حسین بهجت تبریزی)

( استاد شهریار)

http://shahriarestan.blogfa.com/8703.aspx?p=2

برچسب ها : ,

موضوع : گزیده غزلیات شهریار 1+12, | بازديد : 1086

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

تهران و یاران

 

من نه آنم که فراموش کُنم تهران را

شب تهران و شعاع و شفق شمران را

 

مویی از کاکُل مادر نفروشد فرزند

گرچه در پاش بریزند گُل و ریحان را

 

گرچه در اشگ یتیمانه ی خود غرق شود

گوهر آن نیست که از یاد برد عُمّان را

 

حاسدان چاهکنانند وگرنه یوسف

نیست ماهی که دل از مهر کند کنعان را

 

پوردستان که جوانانه به جنگش خیزند

هرگز ایران نفروشد طمع توران را

 

شعر من دُرّ سفینه است و در آب اندازد

ارج غوّاص ندانند و دُر و مرجان را

 

لُقمه چینند به خوان ادب و می خواهند

حکمت آموختن از بی ادبی لُقمان را

 

تاج درویشی و اقلیم فراغت مُلکی است

که به عرّاده مُسخّر نشود سلطان را

 

فتنه طوفانی و دریاست خدایا بفرست

کشتی نوح که تاوان دهد این طوفان را

 

نیست با آدم خاکی سر نافرمانی

گرنه فرمان برد اهریمن نافرمان را

 

برکَن از دل شجر وسوسه ی شیطانی

تا جهنّم نکنی جنّت جاویدان را

 

نشوی غرّه به مهمانی دنیای دنی

کاین سیه سُفره گلوگیر کُند مهمان را

 

همه آن نیست که دانش برد انسان تا ماه

دانشی هست که تا عرش برد انسان را

 

آهن آلات تمدّن نشود کز عرفان

آدمی جلوه دهد جوهر جسم و جان را

 

ای که دل محرم اهرام هُنر می خواهی

مُحترم دار حریم حرم حرمان را

 

گر بهار دل صاحبنظرانت باشد

باغ گُل می شمری گوشه ی این زندان را

 

گرچه شهر و همه یاران بستانند از من

شهریار آن نه که از یاد برد یاران را 

 

 (سید محمد حسین بهجت تبریزی)

( استاد شهریار)

http://shahriarestan.blogfa.com/8703.aspx?p=2

برچسب ها : ,

موضوع : گزیده غزلیات شهریار 1+12, | بازديد : 1177

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

میگون

 

چند در شهر فشارد فلک دون ما را

خوشم از بخت که زد خیمه به هامون ما را

 

لب میگون بتان هیچ نبود ای لب جو

خط سرسبز تو آورده به میگون ما را

 

بر لب جوی پیاله پُر می کن ، ساقی

تا تمسخر نکند لاله ی گلگون ما را

 

بید آشفته تر از طُرّه ی لیلاست ، ز باد

نه عجب گر کند این منظره مجنون ما را

 

نرود خاطره ی این سفر از خاطر ما

گرچه خاطر شود از یاد خوشی خون ما را

 

رخ به مهتاب بشوییم که می خواباند

نغمه ی آب به لالایی محزون ما را

 

تاج بخش ار بستاند به سه تار از ما دل

باز جان بخشد از آهنگ ویالون ما را

 

شعر من رفت در آفاق به آواز فروغ

تا فلک ریخت به سر لؤلؤ مکنون ما را

 

ساز و آواز اگر دلکش ماهور نبود

کشته بودند به بیداد همایون ما را

 

ما بر زین فلک ساخته آذر بهرام

همچو افشار که افروخته کانون ما را

 

شهریارا بکُش امشب غم دل در میگون

ورنه در شهر کُشد غم به شبیخون ما را

 

 (سید محمد حسین بهجت تبریزی)

( استاد شهریار)

http://shahriarestan.blogfa.com/8703.aspx?p=2

برچسب ها : ,

موضوع : گزیده غزلیات شهریار 1+12, | بازديد : 1220

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

بلبل در قفس

 

ما مستمند و مسکین دلبر دنی و دارا
او را نبوده یاری ما را نمانده یارا

ما از لطیف طبعی همره شیشه و گُل
او از درشت خویی همسنگ خار و خارا

گردنکشان گسستم زنجیر این علاقه
دیوانه و دلیرم ای دلبر دل آرا

دیگر به شهر تُرکان شکّر لبی نبینی
از سُغد تا سمرقند از بلخ تا بخارا

خاکی که جوی خونش جاری و سیل و ساری
هرگز گُلش نبویی گر عنبری است سارا

در عهد ما نجویی ای دل به جان خواجه
نزد دوستان مروت نزد دشمنان مُدارا

در تنگنای زندان لب بستم از تغنّی
ما صاحَتِ العنادل اذ صارَتِ الاساریٰ

دل مست جام وحدت حاجت به ذکر لب نیست
لا تقربوا الصّلوﺓ اذ انتُمُ السکاریٰ

باری به کام دشمن زهرم به جام باده ست
شهد و شراب ساقی با دوستان گوارا

تاریخ آتش و خون تنها نه تخت جمشید
دنیا همیشه نقل اسکندر است و دارا

این اختلاف اخلاف از اسمعیل و اسحاق؟
حاشا که احتجاجی از هاجر است و سارا

از کاهنان بپرسید انجام کار این قوم
با این کساد عار و با این فساد آرا

مردان و خانه داری؟ نسوان و نان بیاری؟
این سنت فرنگی است یا گبر یا نصارا

گر مریم است و عذرا زن از مظان تهمت
معذور به فَاعِرض عَن مَعرض العُذاریٰ

آرایش سفینه با این غزل عجب نیست
فصل بهار بود و گُل در چمن صف آرا

این فتنه شهریارا در عین چشم بندی
رازی گرچه پنهان دردی است آشکارا

 

(سید محمد حسین بهجت تبریزی)

( استاد شهریار)

http://doranetanhai.mihanblog.com/post/2010

برچسب ها : ,

موضوع : گزیده غزلیات شهریار 1+12, | بازديد : 1408

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

در انتظار فرج

 

دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت
شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت

در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت

زگرد راه برون آ که پیر دست به دیوار
به اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت

بیا که جز تو سزوار این کلاه و کمر نیست
تویی که سود کمربند کهکشان به کلاهت

جمال چون تو به چشم و نگاه پاک توان دید
به روی چون منی الحق دریغ چشم و نگاهت

برو به کنج خراباتت ای ندیم گدایان
تو بختت آن نه که راهی بود به خلوت شاهت

در انتظار تو می میرم و در این دم آخر
دلم خوش است که دیدم به خواب گاه به گاهت

اگر به باغ تو گل بر دمید و من به دل خاک
اجازتی که سری بر کنم به جای گیاهت

تنور سینه ما را ای آسمان به حذر باش
که روی ماه سیه می کند به دوده آهت

کنون که می دمد از مغرب آفتاب نیابت
چه کوههای سلاطین که می شود پر کاهت

تویی که پشت و پناه جهادیان خدایی
که سرجهاد تویی و خداست پشت و پناهت

خدا وبال جوانی نهد به گردن پیری
تو شهریار خمیدی به زیر بار گناهت

 

 

 (سید محمد حسین بهجت تبریزی)

( استاد شهریار)

http://www.askquran.ir/thread3439-12.html

برچسب ها : ,

موضوع : گزیده غزلیات شهریار 1+12, | بازديد : 1147

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 25 صفحه بعد